احساس غريبي از درد در جداره استخوانهاي قفسهي سينهام حكاكي شده. حكاكيايي كه غم را به مغز استخوان رسانده است. و قلب شكستهي من هرگز![نه هرگز!] ساده و مهربان نميشود. لطيف مثل نم ريزي از باران ِ گرم تابستاني.[نه هرگز نميشود!]
ديگر آفتاب از تيغهي ديوار بالا نميآيد. هرم گرمايش به باغچهي پر از علفهاي هرز نميريزد. ديگر حتي ارزش ناچيزي از زيبايي در چشمانم نمانده. ميخواستم آنقدر زيبا باشم و شيرين كه حلقهي آغوش زندگي به دور تنملحظهاي سست نشود. حلقهي آغوشي كه گرم باشد و غم را بسوزاند و پيري را از جدار روحم بردارد. حالا ديگر ذرهاي اميد كنارم نميايستد، تا هنگام انداختن عكس، لبخندي را روي لبم نقاشي كند.
ديگر آفتاب از تيغهي ديوار بالا نميآيد. هرم گرمايش به باغچهي پر از علفهاي هرز نميريزد. ديگر حتي ارزش ناچيزي از زيبايي در چشمانم نمانده. ميخواستم آنقدر زيبا باشم و شيرين كه حلقهي آغوش زندگي به دور تنملحظهاي سست نشود. حلقهي آغوشي كه گرم باشد و غم را بسوزاند و پيري را از جدار روحم بردارد. حالا ديگر ذرهاي اميد كنارم نميايستد، تا هنگام انداختن عكس، لبخندي را روي لبم نقاشي كند.
نوشته شده در تاريخ 88/03/11 توسط کبری